نشستم که خستگی در کنم
ولی اینقد خسته بودم
که دیگه نتونستم بلند شم
حالا دیگه خیلی وقته که زمین گیرم

باز توفان میخواهد
آسمان غرش میکند
و موجها به پا می خیزند
پس کجای این دنیا دستان آسمان و موج
همدیگر را می فشارد ؟
پ.ن:من از کویر خسته ام
برا همین میخوام برم به آغوش موج.
پ.ن:به دلایلی اسم وبلاگ عوض شد
دوستای گلم لطف کنند واسم و در لینکاشون تغییر بدهند.

که دیگه هیچ کلید سازی
نمیتونه بازش کنه.
پ.ن:توهم به کسی نگو که
کلیـــــــــــــــــــــــــدشو داری

در این تاریکی مبهم
در این قحطای هر احساس
در این آشفتگی بازار
کدامین کوچه خوشبخت
به روی من باز است امشب ؟
تو ای دوست گرانمایه
کجای پیچ این دنیا
در انتظار چون منی هستی ؟
همه گویند ابا کن تو !
از این تصمیم نافرجام
ولی آنان چه میدانند
که این دلبر جانان
کیست این یار؟
ومن واضحتر و بی پرواتر
من اکنون باز می گویم
می خواهم عاشق شوم امشب
به آن شیرین سخن امشب
که در این دل عزیز است او
نیازی نیست بگردم من
در این آشفته بازاری
که خود پیدای پیداست او
مرا می بیند او اکنون
در آن بلند بالاها
ندای عشق میخواند
که او هم در به در امشب
در پی دوستی چون من می گردد
پ.ن:من هیچوقت از حکمتت سر در نیاوردم
ولی میدونم بیشتر از هرکسی هوامو داری
خداجون دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم
پ.ن:وبلاگم یک سالــــــــــــــــــــــــــــــــــه شد

یار من آنست که در پهلو بود
پ.ن:خیلی وقته پهلوی من جایی برای کسی نیست.

از برای چه اینچنین
درختان را به سلابه می کشی
و برگها را به یغما می بری
شاید تو همان عاشقی بودی
که در پی بهار بود
پس تو را رفتن و نرسیدن
آری ؟
پ.ن:تو رفتی و جاده هم در پی ات اومد
دیگه نه راه پیش دارم
نه راه پس

سنگ را تو به شیشه زدی
پس چرا آرام و سبک آمد
صدایی
از اعماق وجودم

که دیگه حتی خودمم بیاد نمیارم
گمگشته در خویشم
پ.ن:تسلیت
.
.
.
برای همه احساسی که وفات یافت.

می بینمت.مي بويمت.تو را احساس ميكنم
آرام وسبك مي آيي به خلوتگاه من
من پر از خواهشم.پر از تپش
و تو از نگاهم ميخواني نياز دل كوچكم را
ما مي رقصيم بر فراز تمام ابرهايي كه
گسيخته و پر از تب خورشيدند
ما مي آراميمم بر بادهايي كه پيامي براي تنهايي ماه اند
و شناوريم بر امواجي كه خيس
اين لذت خموشند
آري...
اين روياي شيرين هر شب من است
پ.ن:همچون قطره هاي باران در پي راهيم
براي سراريز شدن به دريا

محکومم به با تو بودن
وقتی که هجوم می آوری به افکار تنهاییم
فریاد گنگ قدمهایمان
آغوشی پر از تردید
تمام سهم من از خاطره هامان
قشنگ است در تلخ ترین کابوس زندگیم
که تنها در آن جای پاییست
بر سنگ فرش گنگ این کوچه
پ.ن:تنها چیزی که منو در هم شکست
انتظار بود

نمیدونستم
فقط غم
خریدارم میشه
پ.ن:تصمیم میگیری که مسیری رو طی کنی
شب و روز میانو میرن
بعد از یه مدت
نتیجه...؟
هه
تو این مدت فقط درجا زدم.

در او اوج بگیر
در او آغاز شو
و در او پایان یاب
آری تو تنها
رهـــــــــــــــــــــــــا باش
پ.ن:من فکر میکنم یه راه وجود داره واسه اینکه از دست دیگران ناراحت نشیم
اونم اینه که همیشه بیاد داشته باشیم هیچ انسانی کامل نیست
و اشتباهاتشونو بزاریم پای ناقص بودنشون.

امروز.روز مـــــــــــــــــــــن است
جامه در تن نیست.عریانــــــــم
میخوانم.رقص کنان
آواز مرگ است
من.اینجا...؟
زمین است
حال منم زمینیم.تا رستاخیزی دیگر
پ.ن:این پست مخاطب خاص دارد.خودم
پ.ن:گلی در دریا از تشنگی بیداد میکند


این جمله رو تو یه فیلم شنیدم
واقعا" جمله ی بجایی
پ.ن:این روزها آدما یا احساس میکنند خیلی زرنگن
یا خودشونو به احمق بودن میزنند.
یا دیگرانو زرنگ یا احمق فرض میکنند.
شما چطور ؟

نور چشمانت مرا هویدا میکند
در هجوم این ناباوری
من دروغ را فرا میخوانم
تا بر من بگوید.فریاد کند.بودنت را
باز هم بگــــــــــــــــــــــــــو
باز هم بگـــــــــــــــــــــــــــو
که هســـــــــــــــــــــــــــــت
و در اوج ناباوری ام.باور کنم
دروغ بودنت را
پ.ن:می شود کمی بیماری به من بفروشید ؟
آلزایمر میخواهم.

یا حضور خبر از تولدی...؟
اسیرم در دستان پر تلاطم ثانیه ها
تویی که می آیی.سلحشور من باش
بر من بپیچ
چون پیچک بر شبنم
و جامت را از عصاره وجودم لبریز کن
بنوش.مرا
تا در تو محو شوم
برای حضوری ماندنی
پ.ن:عاقلی که میخواهد همچون دیوانگان باشـــــــــــــــــد

حضوري دور و دست نيافتني...
تن سردم بي پروا ميخواهد ؟
آغوش گرمت را
عطش من جاودانه است
خاموش نميشود.
پ.ن:از آينـــــــــــــــــــــــــه ها خسته ام
آينه اثبات تكـــــــــــــــــــــــرار بي تو بودن است.

تو بگو...
حال که ما خوابیم
خدا بیدار است...؟
پ.ن:برای آپ نکردن وبم تو این مدت از همه دوستای گلم معذرت میخوام

شاید آرزوی من تنها
باد پاییزی و همان برگ زرد باشد
تاخاطره ات را بر روی برگ در باد برقصانم
سکوت بر من فریاد میکند
و سالها از من شکایت
نقطه آخر شاید همین جاست
اما نه بادی می آید و نه برگ زردی
یکی بر من فریاد میکند.شاید منم
راه را برگرد...!
ابتدای دنیا در انتظار توست
پ.ن:بهار از پس سردی و تاریکی هویدا شد
بهار سلحشور است

اینچنین بر ساحل و این سنگهای سالخورده مکوب!
تو همان قطره بارانی...!
و ای کویر خشک ابر سیاه را کنار بزن
از آسمان آینه بساز برای دیدن
عظمت خودت...؟
تو محتاج باران نیستی...!
پ.ن:سال ۱۳۸۸مبارک
امیدوارم سال خوبی باشه
هرچند اینم میگذره با تمام خوب و بدیش

در لا به لای افکار گندیده ام...
من در خود رخوت میکنم.
تو در من هبوت میکنی.
آیا آسمان برای شاخه های خشکیده
خواهد بارید...؟
قبل از اینکه خورشید از جانم آتش بسازد
برای ذوب کردن برف وجودت!
پ.ن:حال به تنهایی ماه پی بردم
او همزادی ندارد

هنوز در گذر است
در انتهای این قصه
نه خانه ایست و نه ماست و دوغی
قصه گو جعبه رنگها را گم کرده
قصه گو فقط فاصله میسازد
فاصلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
پ.ن:عروسک خیمه شب بازی خسته است
یه قیچی میخواد تا نخاشو پاره کنه

آنگاه که حوضچه کوچک چشمانت
اقیانوس را آرزو کرد
آنگاه که قاصدکها اقیانوس را
در جام کویر ریختند!
آنگاه که کوه فاصله ها قد علم کرد.
اگرچه...
من در فکر پروازم...
راه آسمان باز است
پ.ن:معشوقه آسمان.دریا
دریا عشقبازی کرد
شد:
آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بدون زين و يراق
می خواهد از نرده های خیالم فراتر رود
هنگامی که.اندامم در حصار تو محو میشود
خورشید می رود
و جا مه ای سیاه بر برهنگیمان می کشد
پ.ن:روياهايي كه آرزو ميشن
آرزويي كه در امتداد رسيدن بهشون خاطره ميشن
تو توهم ـ آرزوييم كه خاطره شده
ميخوام با هر بار مردن دوباره در پس همون يه قطره اشك متولد شه

روزنامه ی غبار گرفته را بر
پیکر گندیده ی خاطره ها و تن زخم خورده آرزوهایم کشیدم
چمدان پر از عطر حضورت
دریا امشب توفانی است
من دیده به آب دوختم.قرمز
ناخدا هنوز نیامده...؟
کوسه ها امشب به ساحل نزدیک نشدند
برای بلعیدن ته مانده احساسم
نور ماه مماس بر وسط دریا
گویی چیزی ظهور کرده...؟
ناخدا هنوز نیامده!

غرق میشوم
از لذت با تو بودن
خیس میشوم
من از تپش یک رویا متولد شدم
سینه ات قبر ابدیم
دریا خانه من و توست
پ.ن:سلام بر فصل سرد
ببار و همه جا را یک رنگ کن
سفیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

آنها هر آنچه میخواهند...
با خود میبرند!
پ.ن:خاطره ها مثل شمشیر میمونند
آدمو زخمی می کنند
من مرهم میخوام
برای التیام زخم ها
آیا هست...؟

من روی سنگ فرشم ماسه پاشیدم
اما دریاچه ای ندارم تا صدف هدیه دهد
آنجا را میبینی...؟
ته دالان را میگویم!
جای پایت هنوز پیداست

این سکوت...سنگین!
به خاطر مرگ شقایقها
خورشید بار دیگر با زمین قهر کرد
حال شاید زمین میخواهد
به آسمان ببارد...!
کلاغها...؟
خبر از حادثه ای شوم میدهند
من خم شدم در هوای این همه
...سنگینی

در حال رقص با باد
من آن مترسک ژنده پوش
کلاغ های هرزه این دیار سرد
هجوم می آورند
برای عشق بازی با تو
حال این خسته ژنده پوش یک نظاره گر است
چه کنم...؟
که پای بسته این خاکم
جای دیگر .جای نیست مرا
