من سایه ندارم
ستاره ای در آسمان نیست.وماه می گرید
تنهایی این نیست که کسی رو نداشته باشی تنهایی یعنی کسی نباشه که درکت کنه... پ.ن:این روزها احساس تنهایی دارم كلاغ شوم تنهايي از اين بانگ توام خسته ام براي بودن و بودن براي هر دومان تنهام گذركن بر من خسته نگذر تنها تو از اين من براي باتو بودن؛بود تمام اين تن؛تشنه براي با من و من باش براي من؛تو تنها باش براي من... پ.ن1:تو را من دوست مي دارم و مي دانم كه مي داني... پ.ن2:آخرين پست سال: خدايا برايمان روزهاي شادي برسان آمين سال نو مبارك باشد گم مي شوم در دنياي كوچك خويش... پ.ن:تو اين دنيا فقط واسه يك نفر جا هست بيا بشكف تو در اينجا دلم را خانه خود كن كنون اين زمستان را برايم چون بهاران كن بيا اينجا؛بيا با من در اين دم همدم من باش بيا يارا؛بيا جانا تويي اكنون... تويي با من... تويي در من... تو مي آيي... وديگر هيچ... بهترينم روزت مبارك پ.ن1:اين پست مخاطب خاص داره اين آپ بايد ديروز انجام مي شد ولي فراموش كردم و بخاطرش خودمو نمي بخشم پ ن2:شدم يه آدم ديگه اين آدم جديدو دوست ندارم وجودت مي است و شراب و من تكرار كنان در گوشت نجوا مي كنم يك جام دگر ؛ يك جام دگر پ.ن:كم هستم؛ولي هستم
تمام مسیرهای رفته را باز می گردم... به تنهایی...! پ.ن:کاش می فهمیدم یا می دونستم باید چیکار کنم؟؟؟
من شـــعله ای خاموشم ! همان که روزی می سوزاند تمام وجودت را هرم بوسه هایش... پ.ن:بگو از کدام مسیر می آیی که دلخوش به آنجا روم...؟
من در روز روشن با چشم باز کابوس بی تو بودن را مـــــــــــــــی بینم پ.ن:من مرگ عشق را باور دارم
خاطرات کسی که دوستش داریم مثل زهرتو رگمون جاری میشه اونوقته که آرزو میکنی کاش هیچ وقت وجود نداشت بعد غماتو هموار میکنی اونقد که راه نفس کشیدنتو بگیره و بعد تبدیل میشی به یک مرده متحرک... پ.ن:حرف دیگه ای نیست
هوا سرد است می بافم بر تنم یاد تو را تا خود بیایی شاید... پ.ن:هنوز این روزنه بازه و این خوبه
تنهـــــــــــاییم عمیق است دیگر دست هیچکس به آن نمی رسد! که بخواهد از تنهــــــــــــــــــایی درم آورد... پ.ن:این قصه ســـــــــــر دراز دارد
هر گاه دلتنگ می شوم باران می آید و من لبریز نبودنت می شوم... پ.ن:روزها و شبهایم خاکستری است
بین تمام بودن ها ونبودن هایت نیســــــت می شوم...
چمدانم بسته است جاده هم تاریک است همسفر با من نیست یک عبور نزدیک است سایه ای بر در نیست یک سکوت لبریز است وقت،وقت ِ رفتنِِِ ِ من است این زمان چقدر نزدیک است پ.ن:تمام جاده را یک طرفه رفته ام دور زدن هم ممنوع بن بست می خواهم دیگر یارای رفتن نیست...
مثال برگ خشکیده به دست باد پاییزم تو این دنیای بی فردا من امروزم چه تاریکم پ.ن:باران می خواهم تا بشورد تمام رد پاها را...
اینجا متعلق به خود من است دیگر از هیچ " تویی " نمی نویسم پ.ن:کوچه پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
با اینکه دلم خیلی پره ولی شاید یه مدتی ننویسم چون همیشه حرفهایی هست برای نگفتن
برای عبور آمده ام خانه ای نسیت مرا... پ.ن:انگار قراره خوشی های من کوتاه باشه خسته شدم از این همه تناقص خستــــــــــــــــــــــــــــه... خدایا اول و آخرشم فقط تو میمونی تنهام نزار
تاریکی و نـــــــــور با هم یکی نیست تن من بی تــــــــو که دیگر تن نیست عریان ـ ؛ عریانم من را بپوشان تو در بستری خاموش من را بسوزان تو پ.ن: غرق شدن در آغوش تو با فریادهای بی مهابا این است لذت دلدادگی
تن سردم؛چه بی روحم کجا گم کرده ام خویش را که خود را در تو می جویم برای این تن عریان... لباس تن ؛ آغوش از تو می خواهم نو را در من؛تو باور کن نه من بی تو... تو هم بی من نمی مانی ! پ.ن:آسمانم در احاطه ابریست که تنها خورشیدم را از من می گیرد
امشب چراغی نیست خورشید به خواب رفته یک شهر به خاموشی اینجا فنا رفته فریاد بی فرجام دریای بی توفان انگار عبوری نیست از باغ بی برگی یک سایه تنها تنها به خواب رفته... پ.ن:یک کبریت بکش رو تاریکی ها خود بی خبری از خود در من حلول کردی ! خود بیگانه ام در خویش در من ظهور کردی "مــــــــن" را جداکردی ! ای روشنٍ خاموش ای رویای اشفته ای عشق جا مانده پ.ن:من با خود بیگانه ام این تن پر از توست گاهی یه سری اتفاقای تلخ رخ میده و قبول این اتفاقای تلخ هم تلخه... امروز یکی از اون روزاست و من تلختر از همیشه ام هر صبح به امید دیدن تو چشم می گشایم تو نیستی... و شب آغاز می گردد؟!؟ پ.ن:گرد بودن دنیارو وقتی بهتر فهمیدم که نقطه آغازم همان پایان بود... مــــ ــ ــ ــ ــ ن یک شب بارانی میخواهم و شمعی که بگرید برمـــ ــ ــ ــ ــ ن پ.ن:سراسر وجود من تهی از عاشقانه هاست وجود من قیام می کند بر من بشکن بتهای احساس را... پ.ن:من میگم ولی تو باور نکن انگار در جا زدن دوباره شروع شده... در حضور سبز و رویائی می زند باران برای من یک بغل یاد توام.یادا می کنی یاد منم.آیا...؟ می کنی من را فریاد می دهی من را بر باد تا کجا باید رفت.آیا؟ تا کجا ای بهترین رویا ؟ پ.ن:یه چند روزی مهمون دریــــــــــا بودم جای همه دوستان خالی من فرشته ایم به نام ( زن ) که بالهایم را به حکم زن بودن چیــــــــــــــــــــــــــــــــده اند... پ.ن:روز زن مبارک حکم میکنی بر قلب خسته ام من چون تویی تــــــــــــــــــــو در خود شکسته ام وا می رهم ز خویش من ابر پاره ام... پ.ن:زمان مارو تا کجا خواهد برد...؟ در تنگنای آغوش تو خواهم مرد این نه مرگ تن است !؟ بگذار روحم تا ابد مهمان آغوش تو باشد...

| Design By : Night Melody |


